بنام او که در تنهاییم همراهم است

به کلبه تنهایی هام خوش اومدی دوست من

دلم گرفته...

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

[ ۹۴/۰۴/۰۹ ] [ 17 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

 

خـــــــــــــــــــــــــــدایا

 

 

 

حـــــــــــــــــــــــــال همه ما خوب است

 

 

 

اما، تو بـــــــــــــــــــــــــــاور نکن...

[ ۹۴/۰۴/۰۹ ] [ 17 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

خسته ام

 

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی 

بشنود دوستش از نامزدش دل برده 

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی 

که به پرونده جرم پسرش برخورده 

 

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ 

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است 

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق 

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است 

 

خسته مثل پدری که پسر معتادش 

غرق در درد خماری شده فریاد زده 

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس 

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده ... 

 

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم 

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است 

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند 

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است 

 

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه 

که کسی غیر پرستار سراغش نرود 

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که 

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود ! 

 

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ... 

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است 

شدم ام مثل مریضی که پس از قطع امید 

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است ... 

" علی صفری "  

[ ۹۴/۰۴/۰۹ ] [ 17 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

به زمين ميزني و ميشکني

به زمين ميزني و ميشکني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

ديدمت ، واي چه ديداري ، واي

اين چه ديدار دلآزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت ، واي چه ديداري ، واي

نه نگاهي نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است که در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش کرده ي من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه ي عشق ترا ميگويد

بخت اگر از تو جدايم کرده

مي گشايم گره از بخت ، چه باک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي ، اي مرد

شعر من شعله ي احساس من است

تو مرا شاعره کردي ، اي مرد

آتش عشق به چشمت يکدم

جلوه اي کرد و سرابي گرديد

تا مرا واله بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزويي بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسيدن

بوسه جان داد به روي لب من

ديدمت ليک دريغ از ديدن

سينه اي ، تا که بر آن سر بنهم

دامني ، تا که بر آن ريزم اشک

آه ، اي آنکه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمين مي زني و مي شکني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

" فروغ فرخزاد "

[ ۹۴/۰۴/۰۹ ] [ 16 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

 

سر از زانو بر می‌دارم


به خودم می‌گویم


بلند شو و شاد باش 


سر بر زانو می‌گذارم


و جواب خودم را نمی‌دهم.

[ ۹۴/۰۴/۰۱ ] [ 16 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

 

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت می‌شـوند ... هـمین

[ ۹۴/۰۴/۰۱ ] [ 16 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

کی رسد آغازی دگر

چه بگویم از حرف های دل آدمیت

 

که صدایش جامانده و کهنه در دل

 

نمیدانم چرا پریشانم از غم

 

هرچه دوری کنم باز آید نام دگر

 

تا رسد وقت اول سال دگر

 

خون جگرها خوردم بسی تا آغازی دگر...

 

 

Mohsen valikhani 17/12/93

[ ۹۳/۱۲/۱۸ ] [ 20 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

لحظه ای از فردای امروز

 

سخت درگیر ثانیه هایم



دلم لحظه ای از فردای امروز می خواهد



دقایق در گذر است



ومن درگیر اهداف سوخته



کنجی نشسته ام ودر خود میسوزم



فکر در فکر آرام جانم نیست



می گذرم از گذر روزها



بی نشان و بی هدف وتنها....

 

 

محسن ولیخانی بهمن ماه 93

[ ۹۳/۱۱/۲۶ ] [ 19 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

به سلامتي

به سلامتي اونايي كه هم دل دارن هم معرفت اما كسي رو ندارن

,به سلامتي اونايي كه تك پرن و با هر آشغالي نمي پرن ,به سلامتي تلخي

روزگار كه خيلي چيزا رو ميشه خواست اما نميشه داشت ,به سلامتي

اونايي كه غرورو دلشون له ميشه ولي به حرمت رفيقشون فقط خون دلشو ميخورن

[ ۹۳/۱۱/۰۹ ] [ 11 AM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]

گاهی...

 

گاهی دلم می خواهد جور دیگری باشم. شاید شبیه سالها پیش خودم.

بروم بنشینم روی نیمکت پارک، فواره های حوض را نگاه کنم.دلم شور هیچ چیز را نزند ،فکرم پیش هیچ کاری نباشد.تابستانم فقط برای خودم باشد و دلم.

تنهایی بروم سینما، سری به شب شعر سه شنبه ها بزنم. تابلوی نقاشی ناتمامم را تمام کنم.هرشب حافظ بخوانم و قبل از خواب تک تک آرزوهایم را برای خدا مرور کنم.

دلم می خواست هنوز نمی دانستم "قرار نیست زندگی شبیه رویاهای من باشد"

 هنوز خبر نداشتم بعضی آدم ها چقدر می توانند آدم نباشند

دلم می خواست هنوز نمی دانستم مرد هایی هستند که به سادگی آب خوردن به زن و زندگی شان خیانت می کنند.

 هنوز خبر نداشتم زن هایی هستند که به خاطر حفظ سایز و تناسب اندامشان دست به قتل فرشته ای پا به دنیا نگذاشته می زنند.

دلم می خواست هنوز نمی دانستم که فقر چه برسر ایمان آدم ها می آورد.

هنوز خبر نداشتم مردم چه راحت زیر عهد و پیمانشان می زنند،حق هم را ضایع می کنند، قسم دروغ می خورند،شهادت دروغ می دهند.

 گاهی دلم می خواهد وکیل هیچ کس برای طلاق نباشم،حکم جلب هیچ کسی را نگیرم ،درخواست مزایده ی ملک هیچ بدهکاری را ندهم.

گاهی دلم می خواهد،لااقل در مهمانی ها مجبور نباشم به مشکلات حقوقی آدم ها گوش کنم.

نه اینکه ناراضی باشم نه...که اگر قرار به زندگی دوباره باشد راه من همین است.

اما...

 گاهی خسته می شوم... 

 گاهی دلم بی خبری می خواهد...

گاهی دلم زندگی را جور دیگری می خواهد...

[ ۹۳/۰۹/۱۸ ] [ 17 PM ] [ صدای غریب محسن ]

[ ]