بنام او که در تنهاییم همراهم است

به کلبه تنهایی هام خوش اومدی دوست من

لبخند...

يك لبخندم را بسته بندي كرده ام براي روزي كه اتفاقي تو را ميبينم...

آنقــدرتميز ميخندم كه به خوشبختي ام حسادت

كنـي ...

ومن در جيب هايـم دست هاي خالي ام را فريــب دهم كه

 امن ترين جاي دنيا را انتخاب كرده انـد...!

 

[ 93/05/22 ] [ 5 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

کیست که مرا راهی کند...
کیست که مرا راهی کند

به آرامش یاری کند 

از غم و دلهره مرا بی نصیب کند

به شهر خوبان مرا فراخوانی کند

اشک را از وجودم افکند

نور محبت در دلم افزون کند

دانم که آخر خدا پناهم دهد

به بندگیش امانم دهد....

محسن ولیخانی 10/4/93

[ 93/04/30 ] [ 11 AM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

جان جهان دوش کجا بوده ای؟


نی غلطم در دل ما بوده ای...


آه که من دوش چه سان بوده ام


آه که تو دوش که را بوده ای


رشک برم کاش قبا بودمی


چونکه در آغوش قبا بوده ای


زهره ندارم که بگویم تو را


بی من بیچاره چرا بوده ای؟

 


مولوی-دیوان شمس

 

[ 93/04/12 ] [ 10 AM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

شفقت خویش

 

خود گویم از شفقت خویش



احساس دلدادگی ،آفت جان است



مفقود شدن راه است



هرچه گوید دل نشنو



حکمتی دارد باعقل پیشه رو



دستت رود برشانه احساس



هرچه شد تقدیر ذاتت باد..

 



محسن ولیخانی 11/3/93

[ 93/03/24 ] [ 9 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]


[ 93/02/11 ] [ 0 AM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

...
سکوت....

[ 93/01/25 ] [ 3 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

..و آبی...
.

 خــــــدایــا

 
مگـــــر تمــــــوم تنهـــاییــام از تــــو پُـــر نیســتــــ.؟؟

پــس در شلـــوغــی هـــایم نــیز مـــــــرا تنهــــــــــا نـــــذار..!!

[ 92/11/07 ] [ 5 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

آدمیزاد
آدمیزاد بی غذا دو ماه دوام می آورد


 بی آب ، دو هفته


بی هوا ، چند دقیقه


بی"وجـــدان"، خـیلی . . .

[ 92/10/07 ] [ 7 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

روزگار

در روزگاری زندگی میکنیم کـه:


هَرزگی "مـُـــــد" اســت !


بی آبرویــی "کلاس" اســـت !


مَســـــتی و دود "تَفـــریــح" اســـت !


رابطه با نامحرم "روشــن فکــری" اســت !


گــُـرگ بــودن رَمـــز "مُوفقیت" اســـت !


بی فرهنگی "فرهنگ" است !


پشت به ارزش ها واعتقادات کردن نشانه "رشد ونبوغ" است !

[ 92/10/07 ] [ 7 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]

باز باران بی ترانه
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟
نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم
نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟
بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا، از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد، فقط جاری ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد...

[ 92/08/29 ] [ 6 PM ] [ محسن ولیخانی ]

[ ]